بای بای
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩  

دوستان عزیز هر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. ما داریم اسباب کشی می کنیم به خانه جدید. شاید یک جایی که دیگه پر از غم و غصه نباشه.

دست خدا نگهدارتون

 


چقدر روزگار سختی ست
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  

وقتی می گم آزادی این نیست که همه جا بری اما از کشور خودت دور باشی، می خندید. آره خندیدن هم داره، حال و روزگار کسی که در شرایطی ناخواسته قرار گرفته و حالا هم راه پس و پیش نداره یا شاید جراتش را.

دیروز و در عرض 24 ساعت خبر فوت پدر دو تا از همکارام را شنیدم. باور نکردنی بود برای همه.

حالا آنها اینجا هستند. همچنان اینجا، کیلومترها دورتر از عزیز از دست رفته. حتی نیستند تا با ریختن قطره اشکی بالای مزار عزیزشون قلب خودشون را تسکین بدهند.

چقدر روزگار سختی ست. حالا این اتفاق همه را با هم یکدل کرده. هر کداممان از خود می پرسیم نکند همین اتفاق برای من بیافتد. مادربزرگ و پدر بزرگ من، خانواده من. انگار همه یک جوری غم مشترکی داریم. غمی که امروز سایه اش را بر سر همه انداخته. امروز خیلی کسی دل و دماغ ندارد.

بعضی ها سیاه پوشیده اند، بعضی هم عکسهای فیس بوکشان را برداشته اند و صفحات سیاه گذاشته اند. کاش فیس بوک نداشتیم، کاش با همیان اینترنت فیلتری کار می کردیم اما، اما....

 

 


کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
ای بابا
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  

خیلی حوصله ندارم. از این شکل نوشتن هم دیگه واقعا خسته شده ام. فکر می کنم چون بی نهایت از شرایطم ناراضی هستم و از طرف دیگر فکر می کنم کسی حرفهام را درک نمی کند همش میام اینجا می نویسم.

به هر حال دارم سعی می کنم بیشتر به ماشین تبدیل بشوم. همینطور که تو این دو سال شدم. دیگه هیچی اهمیت ندارد. گاهی اوقات فکر می کنی آماده ام برای خورد شدن. هر چی می خواهد بشود.

شرایط کاری هر روز بدتر می شود انگار حلقه ای که به دور گردنت تنگ تر می شود و تنفست را بیشتر بند میاورد. چه فایده ای داره که برای بار 1000 ام بنویسم حالم از این محیط مزخرف به هم می خوره؟ اوضاع فرقی می کنه؟ نه

همین است که هست. بدتر از این هم می شود، هر روز. انگار زندگی همه ما همینطور است. قانون مورفی درست است. از قدیم گفته اند بد که برود بدتر می آید.

حالا من نگران می شوم از اینکه این روزگار بد غیر قابل تحمل، وقتی بدتر بشود چه می شود.

انگار به قول همکاری باز همه تخم مرغهایم را در یک سبد گذاشته ام. غم

 

 

 

 


کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
غم
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  

دیگه هیچی برام نمونده، هیچکی برام نمونده، هیچ جا برا نمانده.

چیزی؛ کسی؛ جایی که آنجا با او حرف بزنم و بشینم و هر قدر که می خواهم ببارم. شد دو سال

دو سال تحمل غم غربت.

باورتان بشود یا نشود زیباترین تابلو خوشنویس که دیده ام تنها یک کلمه داشت، غم.

غم، تنها یک کلمه اما با کلی سنگینی. آنچنان که در یک هوای بدون آلودگی هم نفست به شماره می افتد و چشمانت سیاهی می رود.

غم؛ غمی که تمام نمی شود. که دامن گیر من است. غمی که خسته ام کرده، شانه هایم را شکسته و فقز یک سوال رایم گذاشته؛ چطور هنوز زنده ام؟

 


کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
چند شماره ای......
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  

باز دلم هوس کرده از این پستهای چند شماره ای بگذارم.

1- دوستی که اسمت هست ... من نگفتم عددی هستم اما تو چطور خودت را در جایگاه نصیحت کردن می بینی؟ حق آنی که تو فکر می کنی نیست.

2- از تنها بودن در بین جمع متنفرم. از اینکه بین آدمهایی باشی که هیچ حرفی باهاشون نداری.

3- این برنامه رادیو پس فردا را گوش می کنید؟

4- بالاخره ما نمردیم یک روز آفتابی را هم امسال دیدیم

5- اگر دلتون برای یک دوستی خیلی تنگ بشه اما از سر بد قولی ها و بی وفایی هاتون روتون نشه بهش تلفن کنید چه می کنید؟ گوشی را برداشتم بهش زنگ زدم. دوست جونم کلی دلم براش تنگ شده بود

 

 


کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
ایران
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦  

شاید مستند برای ندا را ندیده باشید، شاید هم دیده باشید.

مستندی که ایران را زندانی برای زنان نشان می دهد شاید هم هست من نمی دانم.

مستندی که با دیدنش یاد کتاب لولیتا خوانی آذر نفیسی افتادم. کتابی که نفرتی از شهر و کشورم به من می داد که در همه عمرم تجربه نکرده بودم.

اما همچنان این سوال برای من باقی است چرا دختری که اصلا برای این جنبش مبارزه نکرده به نماد این جنبش تبدیل شد؟ تنها چون تصویر مردنش پخش شد؟

 

 


2 سال
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢  

چند روز است که در عین ناراحتی منتظرم که دو سال کامل بشود، حالا فقط ٣ روز مانده تا سالگردی که برای من جز ماهها و اشک و غم هیچ به ارمغان نداشت.

گرچه حالا مدتی است که دیگه اجازه بهانه گیری هم ندارم. به خودم قول دادم در جواب همه سوالهای اوضاع چطوره؟ عادت کردی؟ بگم آره عالیه، زندگی همینه دیگه. البته می دانم شما که این وبلاگ را دیدید این جوابهای من را باور نمی کنید. اما تقسیم کردن غم و غصه با دیگران چه فایده ای دارد. همه به اندازه خودشون ناراحتی دارند، یک لبنخند الکی بهتر از بهانه گرفتن است.

این روزها بیشتر از هر وقت دیگر، دلم برای تهران تنگ شده. برای همه کوچه هاش برای ترافیکش، برای بازار تجریش، میدان انقلاب و شلوغی اش و مردمی که عین مورچه تند و تند حرکت می کردند.

گرچه می دانم به این زودی ها بر نمی گردم، اما برای ٢، ٣ سال دیگه از الان لحظه شماری می کنم. امیدوارم تولد سی سالگیم را تهران جشن بگیرم.

از طرف من یک نفس عمیق توی هوای اردیبهشت تهران بکشید.

 

 

 


کلمات کلیدی:ایران ،کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
ملکه برفی
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤  

عادت هر روز صبح ام شده هول هولکی لباس پوشیدن و دویدن به سمت ایستگاه مترو. توی مترو با خواب آلودگیم درگیرم تا موقعی که می رسم به ایستگاه مقصد. سخت ترین کار بلند شدن از روی صندلی قطار هست. وقتی خوابت می آید و هیچ حوصله نداری.

اما مجبوری، گرچه دلم می خواهد یک روز بی خیال همه چی شوم و از سر جام بلند نشم و تا آخر خط بروم.

اما به هر حال پیاده می شوم، ایستگاه خیلی شلوغ است، همه عجله دارن. یاد فیلمهایی می افتم که سرعتشان را تند کردن و مردم عین مورچه کارگر حرکت می کنند.

به هر بدبختی هست خودم را از بین آدمها بیرون می کشم و از ایستگاه می آم بیرون. آخی . حالا می توانم یک نفسی بکشم. گرچه هوا اینقدر سرده که از نفس کشیدن هم پشیمان می شم و شالگردنم را تا جلو دماغم بالا می کشم. بعضی ها چپ چپ نگاه می کنند، انگار مردم از دیدن آدمی که نصف صورتش پیدا نیست خوششان نمی آید، اما برای من اهمیتی ندارد، حوصله فکر کردن بهش را هم ندارم، هنوز کمی خواب آلو هستم و با فکر رسیدن به قهوه فروشی دم اداره تند تند قدم بر می دارم.

دم قهوه فروشی نگاهی به ساعتم که البته نه نگاهی به موبایلم می کنم و می بینم هنوز 5 دقیقه ای وقت هست، زودی یک قهوه می خرم و می آیم بیرون به امید بیدار شدن و پریدن خواب از سرم.

توی همین قهوه فروشی هست که من یک دوست پیدا کردم. یک خانمی شاید 30 یا 35 ساله که احتمالا اهل اروپای شرقی است. همیشه با دیدن من لبخند می زند و به دنبال جمله ای می گرده تا سر حرف را باز کنه.

اینقدر مهربان رفتار می کند که واقعا خواب یادم می ره و یک لبخندی هم روی لب خودم می آید. اما وقتی می رسم دم در اداره همه اینها یادم می ره. هم خواب و هم لبخند.

می دانم که خدا باید به دادم برسه تا یک روز دیگر را سر کنم. آن بین آدمهایی که دیدنشان از هر خستگی، خواب آور تره. کسل کننده و سرد. نگاه و سلام اول صبح، یخ تر از هوای 2 درجه بالای صفر آن بیرون. اما اهمیتی نداره، تا چند دقیقه دیگه که کار شروع بشه وقت توجه به هیچ کدام از این ملکه های برفی را نخواهم داشت.


میرا
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

دوستی عزیز برایم نوشته: شاید روزی شوق نوشتن در تو زنده شود.

شاید!

شاید روزی بیاید که بی قرار دفتر خاطراتم و وبلاگم باشم. شاید دوباره روزی بیاید که کلی فکر توی سرم باشد برای گفتن. شاید روزی بیاید که دوباره حرف زیبایی برای گفتن وجود داشته باشد. گرچه شریعتی می گوید حرفهای اهورایی ناگفتنی است، اما من گاهی دلم می خواهد حرفهای اهوراییم را بنویسم، اگر حرفی باشد.

دل تنگم برای پروانه ای که هی توی دلم بچرخد و مرا مجبور به نوشتن کند.

انگار میرا مرده.


خبرهای بد
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

انگار پیش بینی هام یک بار دیگه داره درست از آب در می آید. متاسفم

امروز خبر یک بمب گذاری در تهران منتشر شد


 
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  

این تلفنهای لعنتی پشت هم زنگ می خورد. حوصله ندارم نمی خواهم جواب بدهم. شاید خودخواهی باشد اما اشکال ندارد. سرم درد می کند چشمام به زور می بیند. قلبم از صبح تیر می کشد

اما با همه این اوضاع من حالم از خیلی ها بهتره. از همه آنهایی که امروز رافتن بیرون. رفتن یک عاشورای جدید ساختن. از آنهایی که سرشان از باتومی که خوردن درد می کند. از آنهایی که قلبشان دردی دارد که من ناچیز توان درکش را هم ندارم.

٧ ماهه هر بار تصاویر را می بینم باورم نمی شود این همان خیابابنهایی که من توش راه می رفتم زندگی می کردم، هر چنر سخت.

٧ ماهه از خودم می پرسم چطور قلبم هنوز از کار نیافتاده بعد از دیدن این تصویرها، بعد از دیدن این حادثه ها بعد دیدن اینهمه.........

عجب ننگی است نفس کشیدن

 


کلمات کلیدی:ایران ،کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
عذاب وجدان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  

گزارشی از شبکه 4 انگستان پخش شد. مصاحبه ای با یک بسیجی یا شاید بشود گفت بسیجی نسبتا سابق که به انگلیس پناهنده شده.

لحنش و کلماتش به نظر می آید واقعا بسیجی بوده، اما خوب احتمالا قبل از تهیه گزارش هم تحقیق های لازم انجام شده.

این آقای بسیجی از همه چیز می گوید از جلسات قبل از انتخابات، تا حکم تیر روز روز بعد از انتخابات. از تقلب در رای ها تا زخمی ها و کشته های تظاهرات.

بسیجی از تفکر همراهانش از ثواب بردن به دنبال کشتن مردم می گوید، و سر انجام از صداهای جیغ و گریه هایی که شنیده..... موقعی که دوستانش به دستگیر شده ها تجاوز می کرده اند.

حالا وجدانش درد گرفته که چرا به حرف آقایان گوش کرده، شاید حق دارد، چطور می شود به این سادگی آدم ها را قضاوت کرد. آدمها گاهی سر از جایی در می آورند که باورشان نمی شود.

کاش تعداد آنهایی که اینچنین وجدان دردی می گیرند بیشتر شود. کاش تعداد بیشتری از بسیجی ها و سپاهی های اینچنین بفهمند که اینطوری نمی شود دیندار بود.

http://www.channel4.com/news/articles/politics/international_politics/iran%20basij%20member%20describes%20election%20abuse/3466142

 

این لینک مصاحبه و گزارش است. مصاحبه هم با ترجمه هست و هم به فارسی. امیدوارم بتوانید ببینید. 

 


کلمات کلیدی:ایران ،کلمات کلیدی:انتخابات
شیراز
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  

دلم برای شیراز ناز، برای اذان آقاتی، برای وضو گرفتن های مامان بزرگم، برای همه چیزهای کوچولو اما قشنگ عالم تنگ شده.

روزی 100 بار از خودم می پرسم آیا یک بار دیگه پام به شیراز می رسد.

وقتی خودت یک جا هستی، دلت یک جای دیگر زندگی خیلی سخت می شود. وقتی آرزوت دیدن یک جای دیگه است اما هر صبح چشمت را به یک آسمان دیگه باز می کنی، ناشکری هات شروع می شود. ناشکری هایی که احتمالا دلیل بودنت اینجا، اینهمه دور از خانه است.

 


کلمات کلیدی:ایران ،کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
خواب طوووولانی
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦  

حالم دارد به هم می خورد. از خودم از زندگیم.

از اینکه یک دوستی بهم می گوید وقتی من بهت ایمان دارم تو هم باید به خودت ایمان داشته باشی و من به خودم می گویم "ایمان" کاش واقعا داشتم.

حالم حتی از این حرفهای ناامید کننده مسخره هم به هم می خورد. از اینکه قدر آدمهایی را که باید، نمی دانم.

حالم از خودم به هم می خورد وقتی 5 سال در رابطه ای بودم که هیچ وقت ازش مطمئن نبودم اما 5 سال تمام شاید هم 6 سال ادامه اش دادم و حالا هم هزار تا علامت سوال دارم که هیچ جواب مطلقی براش وجود ندارد.

خوابم می آید از آن خوابها که دلم می خواهد هیچ وقت از آن بیدار نشوم، اما خوب می دانم آدم ترسویی مثل من باز هم بیدار خواهد شد. باز هم به این زندگی که اسمش زندگی نیست ادامه می دهم.

می دانم دارم تمام آدمهایی را که به اینجا سر می زنند ناامید می کنم. اما چطور می توانم بقیه را امیدوار نگه دارم وقتی خودم امیدی ندارم.

روزهام در یک هپروت عجیبی می گذرد، اصلا نمی فهمم، هیچی نمی فهمم.

یکی من را بیدار کند. زیادی خوابیدم.

 

 

 


کلمات کلیدی:اشکها و لبخندها
کوچه
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  

در وبگردی هر شب یک دفعه به اینجا رسیدم. گالری آتشزاد. و انگار که دنبال بهانه ای باشم تا همه چیز را به خاطراتم ربط دهم یاد گالری افتادم و روزهایی که برای گزارش بهش سر می زدم. گالری آتشزاد در طبقه اول ساختمانی تقریبا دایره ای است. ساختمانی که من سالها از کنارش رد می شدم. آخر گالری چند قدمی بیشتر تا کوچه ما فاصله نداشت.

باورم نمی شود روزی رسیده که دلم برای رد شدن از کنار ساختمان سیمانی گالری تنگ شده و هم قدم زدن در کوچه هایی که رضا آتشزاد تصویرش کرده.

 

 

 


...........................
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  

کسی به اینجا سر می زند که بداند چطور می شود در بین آدمهای کوته فکر کار کرد. هر روز باهاشون حرف زد، اما ازشون فاصله گرفت.

چطور می شود مثل گل نیلوفر در مرداب رشد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینها بزرگترین سوالات این روزهای زندگی من است.

می دانم شاید من هم برای آنها که نمی توانم تحملشان کنم، غیر قابل تحمل باشم. اما فعلا وقت ندارم به دغدغه های دیگران فکر کنم. چون آنها هم به موقعش مرا له می کنند تا پیشرفت کنند. مرام و معرفت و دوستی برای خیلی از آدمهای امروز کلمه هایی از داستانهای پهلوانی گذشته است.

دلم گرفته دوباره. این دل گرفتگی گرچه همیشه هست اما گاهی یک جایی ته ذهن آدم گم می شود اما گاهی هم دوباره آنچنان آشکار می شود که تحمل زندگی را ازم می گیرد.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 


بدبخت ترین آدم دنیا
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  

قرار بود ننویسم اما اگر امشب نمی نوشتم خفه می شدم. نمی نویسم که کسی بخواند می نویسم که کمی از بار غمم کم بشود.

می دانی شاید مسئله کوچیک یا حتی مسخره ای به نظر برسد اما نژادپرستی من را زجر می دهد. وقتی جوری باهام رفتار می شود که انگار زیادی هستم ( و خوب شاید هم باشم) خیلی اذیت می شوم و ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ بار به خودم فحش می دهم و بد بیراه می گویم که مگر دیوانه بودی خانه زندگیت را ول کردی آمدی اینجا.

دلم این روزها برای خانه خیلی تنگ شده. خیلی. برای همه چیزش

خدایا می توانم دوباره برگردم؟ فکر نمی کنم حالا حالا ها بشود. زجر می کشم زجر. از همان زجرهای شازده کوچولویی. رنج می برم و بیشتر آرزوی مرگ می کنم. آرزوی نبودن. حس سرگردانی، حس اینکه جایی که می خوای نیستی خیلی بده.

فعلا چاره ای ندارم. فعلا یک بیچاره بد بخت آواره بی خانمانم که نمی تواند برگرده به خانه اش. خیلی بدبختم