عادت هر روز صبح ام شده هول هولکی لباس پوشیدن و دویدن به سمت ایستگاه مترو. توی مترو با خواب آلودگیم درگیرم تا موقعی که می رسم به ایستگاه مقصد. سخت ترین کار بلند شدن از روی صندلی قطار هست. وقتی خوابت می آید و هیچ حوصله نداری.
اما مجبوری، گرچه دلم می خواهد یک روز بی خیال همه چی شوم و از سر جام بلند نشم و تا آخر خط بروم.
اما به هر حال پیاده می شوم، ایستگاه خیلی شلوغ است، همه عجله دارن. یاد فیلمهایی می افتم که سرعتشان را تند کردن و مردم عین مورچه کارگر حرکت می کنند.
به هر بدبختی هست خودم را از بین آدمها بیرون می کشم و از ایستگاه می آم بیرون. آخی . حالا می توانم یک نفسی بکشم. گرچه هوا اینقدر سرده که از نفس کشیدن هم پشیمان می شم و شالگردنم را تا جلو دماغم بالا می کشم. بعضی ها چپ چپ نگاه می کنند، انگار مردم از دیدن آدمی که نصف صورتش پیدا نیست خوششان نمی آید، اما برای من اهمیتی ندارد، حوصله فکر کردن بهش را هم ندارم، هنوز کمی خواب آلو هستم و با فکر رسیدن به قهوه فروشی دم اداره تند تند قدم بر می دارم.
دم قهوه فروشی نگاهی به ساعتم که البته نه نگاهی به موبایلم می کنم و می بینم هنوز 5 دقیقه ای وقت هست، زودی یک قهوه می خرم و می آیم بیرون به امید بیدار شدن و پریدن خواب از سرم.
توی همین قهوه فروشی هست که من یک دوست پیدا کردم. یک خانمی شاید 30 یا 35 ساله که احتمالا اهل اروپای شرقی است. همیشه با دیدن من لبخند می زند و به دنبال جمله ای می گرده تا سر حرف را باز کنه.
اینقدر مهربان رفتار می کند که واقعا خواب یادم می ره و یک لبخندی هم روی لب خودم می آید. اما وقتی می رسم دم در اداره همه اینها یادم می ره. هم خواب و هم لبخند.
می دانم که خدا باید به دادم برسه تا یک روز دیگر را سر کنم. آن بین آدمهایی که دیدنشان از هر خستگی، خواب آور تره. کسل کننده و سرد. نگاه و سلام اول صبح، یخ تر از هوای 2 درجه بالای صفر آن بیرون. اما اهمیتی نداره، تا چند دقیقه دیگه که کار شروع بشه وقت توجه به هیچ کدام از این ملکه های برفی را نخواهم داشت.